|
|
|
|
|
يادمان باشد اگرخاطرمان تنها شد طلب عشق زهربي سروپايي نكنيم
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی کشان سوی خوشان ، گاهی کشان با ناخوشان يا بشکند يا بگذرد کشتی در اين گردابها!
|
||
|
|
|
|
|
ماه در مهر تو محصور شد به آبان نرسيد می شکستند دلم را که مرا ابری تر ... ابرها هم متراکم شد و طوفان نرسيد باد هی بال کبوتر به حياتم آورد نامه های تو ولی از تو چه پنهان نرسيد مشهد عشق تو را صحن دلم می طلبد چشم من اما به خراسان نرسيد چمدان سفر از حسرت ديدار تو پر مثل هر روز قطار آمد و مهمان نرسيد همسفر ٬ باز بگو راه کمی طولانيست عاقبت مرد تو در نم نم باران نرسيد |
||
|
|
|
|
|
حرفهاي ما هنوز ناتمام ... تا نگاه ميكني : وقت رفتن است لحظه عزيمت تو ناگزيز ميشود
|
||
|
|
|
|
|
و مرگ در دل ِ ما ماند ؛ و زنـدگـي ناچار بـه استـغاثـۀ خنجر نمـاز بُـرد اين بار صـداي شيونِ مـردم دگر نمي خوابـد كه بال ِ بوم در اين خانه سوخت ؟! لاكردار ! چه سرنوشت غريبي ، كه روي لب پوسيد تبسّمي كه نـداري ، شبيه يك مُـردار چه جاي امـن ، كه در سلطۀ تبـرپوش درخـت يعني هيزم ، درخـت يعــني دار... من از سپــيد و سياه ِ زمـانه مي ترسم براي مـار گَـزيـده طناب يعــني : مار . |
||
|
|
|
|
|
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر از دوست کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام گل بگو،گل بشنو هر کسی می خواهد وارد خانه پر عشق و صفایم گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار، می نویسم: ای یار! خانة ما اینجاست... تا که سهراب نپرسد دیگر: خانة دوست کجاست |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
تو اگر ميدانستي كه چه زخمي دارد كه چه دردي دارد خنجر از دست رفيقان خوردن از من خسته نمي پرسيدي اه اي دوست چرا تنهايي |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
زندگي را نفسي ارزش غم خوردن نيست ودلم بس تنگ است بي خيالي سپر هردرد است بازهم مي خندم آنقدر مي خندم كه غم از رو برود ... |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
سلام
|
||
|
|
|
|
|
خدايا ! من اگر بدكنم تو را بنده هاي خوب فراوان است اگرتو مدارا نكني مرا خداي دگر كجاست ؟
|
||
|
|
|
|
|
مادرم دورترین ستاره نامت را میداند |
||
|
|
|
|
|
تصور کن زیر با بارون قدم زدن قاطی شدن اشکات و بارون موی خیس لباس خیس و سرد اشک گرم زیر بارون راه رفتن بدون هدف چون دلتنگی بدون چتر لذتشو من میدونم چون هیچ وقت چتری بالای سر ندارم .
|
||
|
|
|
|
|
وقتی رفت آسمان گريست ، ابر پاره پاره شد و خورشيد رخت سياه بر تن کرد ، وقتی که رفت دو چشم سياه به خون نشست و دو دست پر تمناي ما به آسمان بلند شد زمين همه را به عمق فراموشي سپرده بود و صدای ناله هاي مادرش وگريه ها ي كودك 6 ماهه اش را نشنيد... و فردايي كه مي آمد او دركنار دوستان جديدش آرميده بود وچقدر جاي خاليش دردناك و عذاب آور بود پس بياييد قدر همديگر را بدانيم شايد روزي ماهم دراين فصلهاي خاكستري آغاز سفر مي كنيم . |
||
|
|
|
|
|
باورش کردم و ندانستم تمام حرفهايش فريب است
|
||